عکسهای اهورا در روز بعد سیزده بدر
سیزده بدر رو با خانواده من بیرون رفتیم از اونجایی که من با دختر عموها و دختر عمم حسابی گرم صحبت شده بودم و هوا هم خیلی سرد بود اصلا حس عکس انداختن نبود و عکسی ازت ننداختم ولی به جاش روز بعد یعنی چهاردهم فروردین که با خانواده بابا تو قصر شیرین بیرون رفتیم ازت چند تا عکس انداختم که میذارمشون این گلها رو خاله بابایی واست چیده ...
نویسنده :
مامان
17:05
بالاخره برگشتیم
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام بالاخره بعد از حدود ده روز دیشب برگشتیم خیلی خوش گذشت جای همه خالی فقط روز آخر کمی اذیت شدیم چون مجبور شدیم حدود 450 کیلومتر رو اضافه بریم که جریانش مفصله ایشالا تو پست بعدی ماجراشو به اضافه عکسها و خاطرات سفرمون رو میذارم دلم برای همه تون تنگ شده بود ...
نویسنده :
مامان
11:35
پیشاپیش سال نو مبارک
سلام به دوستای بهتر از گلم من از فردا تا حدود 10 روز دیگه نیستم.بخاطر همین پیشاپیش سال نو رو به همگی تبریک میگم ایشالا سالی پر از بهترینها رو پیش رو داشته باشین همه تون رو دوست دارم و دلم براتون تنگ میشه ...
نویسنده :
مامان
15:40
تولد تولد
اهورا جون امروز پسر دایی بابایی ساعت 9 صبح دنیا اومد ایشالا با اومدش براشون خیر و برکت بیاره قراره اسمشو امیر حافظ بذارن جالب اینجاس که بابایی نوه بزرگه و امیر حافظ نوه کوچیک و اینکه بابایی 24 بهمن دنیا اومده و امیر حافظ 24 اسفند و تو که نتیجه مامان بزرگ بابایی هستی از نوه اش بزرگتری اهورا جان پسر گلم از همین جا ازت عذر خواهی میکنم که امسال هم نمیتونیم برات تولد بگیریم آخه اگه اتفاقی نیافته قراره 28 ام بریم اصفهان و 2 روز بعد از اونجا بریم شیراز اگه شد ایشالا روز تولدت تو تخت جمشیدیم پارسال هم روز تولدت کاشان بودیم و نتونستیم برات تولد بگیریم ایشالا سال بعد جبران کنیم خیلی خیلی دوستت داریم و تو زندگی...
نویسنده :
مامان
10:57
کوتاهی موی اهورا
بعد از ظهر چهارشنبه(14 اسفند 92) با بابایی رفتی آرایشگاه که موهاتو کوتاه کنی با شناختی که از تو داریم ومیدونیم هرجایی آرومت نمیگیره و میزنی زیر گریه این اولین بار بود که رفتی آرایشگاه سر این موضوع همیشه خودمون موهاتو مرتب میکردیم اولش زنگ زدم بابایی گفت میترسه و آرومش نمیگیره شاید برگردیم به بابایی گفتم تو رو خدا هرجور شده این بار موهاشو حتما کوتاه کن بعد برگردین خلاصه با موهای مرتب برگشتی خونه اما مگه گذاشتی دو تا عکس خوب ازت بندازم حالا این عکسها رو خوب یا بد ازت انداختم که در ادامه مطلب میذارم این دوتا عکس رو قبل رفتنت به آرایشگاه ازت انداختم این عکسم بعد برگشتنت انداختم این عکس رو هفته ...
نویسنده :
مامان
11:09
خیلی کوتاه در طاق بستان
جمعه گذشته یعنی 8 اسفند 92 نهار رفتیم طاق بستان مامان جون و دایی سعید هم باهامون بودن حدود ساعت 11 اونجا بودیم اولش هوا خوب بود اما بعد ازکمی ابر اومد و خیلی سرد شد بخاطر همین خیلی نموندیم زود نهار خوریم و برگشتیم دیگه نشد از منظره های اونجا عکس بندازم چندتا از تو عکس انداختم که در ادامه مطلب میذارمشون داشتی به بابایی کمک میکردی که زودتر منقل رو آتیش کنین کار بابا رو قبول داری یا نه یه گربه از دور دیدی رفتی به سمتش من موندم چطور نترسیدی در طول نهار همش فکر گربه بودی میگفتی به اونم غذا بدین هرچند تقریبا اندازه خودمون از غذا سهم داشت فقط این 2 عکس رو از جایی که نشسته بودیم اتد...
نویسنده :
مامان
18:09








